X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:51 ق.ظ

سلام 

 

دیروز بعداز ظهر کلاس داشتم . رفتم دیدم که بچه های شهرستانی که اصلا نیومدن ، بچه های اراکه هم کلاس رو دارن تعطیل میکنن . من هم که حال کلاس رفتن نداشتم با بچه ها پایه شدم و زدم به چاک. 

 

رفتم خونه . خانومی روزه بود بیدارش کردم و افطار دادم بهش خورد ولی چشمتون روز بد نبینه آخه افطارش تموم نشده دل درد عجیبی گرفت که نگو . نیم ساعت بعد بردمش دکتر . دکتر گفت چیز خاصی نیست و دو تا آمپول و دو تا قرص داد بهش که رفتیم آمپولاش رو زد و اومدیم خونه . 

 

شام رو درست کردم و با بابا اینا خوردیم آخه مامی که طبقه پایین ما میشینن نبودش (رفته تهران برای عمل قلب مادربزرگ - حالش خوبه دیروز عمل کرده) .  

 

طفلی گلم شام هم نتونس بخوره 

 

خلاصه شب بدی بود ولی بالاخره نازنینم با گلاب به روتون اساسی بالا آورد و حالش یکم بهتر شد. 

 

یه فیلم نگاه کردیم (عصریخبندان ۳) و خوابیدیم به امید یه روز بهتر. 

 

بای

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo